تبليغاتX
تلیس. (TALIS)
"می‌رسیم آخر! می‌رسانندمان شاید...جای پرسشی نیست! ... هست؟!"

گفت: خیلی عوض شدی ... پسری که من می‌شناختم خیلی مهربان و رئوف بود... تو سنگدل شدی!...

گفتم: باور کن من سنگدل نیستم مادر من!... اتفاقاً در مقام مقایسه با خیلی‌ها من آدم رئوفی به حساب می‌آم... فکر نکن من دلم به حال این دختر بچه نمی‌سوزه... برعکس خیلی هم واسه‌ش ناراحتم... دیدن اینجور منظره‌ها منو به شدت ناراحت می‌کنه...

گفت: پس چرا دوست نداری من بهش کمک کنم؟...

گفتم: من مخالف کمک نیستم... منتهی روش شما غلطه!...

«موضوع گفتگو که یکی دوماه پیش اتفاق افتاد، کمک به یک دختر‌بچه‌ی متکدی بود که زنگ در خانه را به صدا درآورده بود. من اعتقادم این بود که کمک نقدی مشوقی می‌شه برای تکرار گدایی  و همینطور هم شد. (آن دختربچه بعد هم به کرات زنگ در خانه را فشرد و عجیب این که تعیین مبلغ هم می کرد."با ۱۰۰ یا ۲۰۰ تومان راضی نمی شد و می گفت: لااقل ۵۰۰تومن بدین!!!...")... به نطر میاد فعلاً بهترین راه کمک به سازمان‌ها و نهادهای حمایتیه که هم تکدی به شکل مرسومش رو تشویق نمی‌کنه، هم این که خانواده‌های نیازمند، در حد منابع و امکانات سازمان‌های مذکور تحت پوشش قرار می‌گیرن.البته همین تشکیلات حمایتی باید متکدیان را شناسایی، پالایش و در صورت مستحق بودن تحت حمایت قرار بدن. تکلیف گدایان حرفه‌ای هم باید روشن بشه تا با عمل زشت خودشون چهره‌ی شهرها رو کریه نکنن.»

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388 توسط کرم‌اله حکمتی‌پور  | 

شعف ندارد!... از جوانمردی به دور است خندیدن در مرگ دیگری، حتی اگر این دیگری دشمن تو باشد. دشمنی، تخاصم، رقابت و حتی راهزنی هم باید قانون داشته باشد، عداوت هم می‌تواند با "آزادگی" همراه باشد. پسندیده نیست فوت کسی را مستمسک نیش و کنایه و هزل و مضحکه کردن، چه از نوع قلمی‌اش باشد و چه غیر آن.

کسی که خود نیز روزی در کوزه* خواهد افتاد، دهان به تمسخر دیگری، آن هم به وقت مرگش، نمی‌گشاید...

"علی کردان" هرکه بود و هرچه بود، از دنیا رفت. به قولی یادمان باشد که همه‌ی ما چیزی، ولو بسیار کم اهمیت، برای پنهان کردن داریم. کسی که خود معصوم نیست، حق ندارد برای گناه کرده و ناکرده‌ی دیگری "تشت" از پشت بام در کوچه بیاندازد.

به راستی اگر خود ما، به فرض محال، "فعال مایشاء" باشیم و با ما به این‌گونه رفتار شود، تا کجا بر می‌تابیم؟...  


*: در روزگار قديم در شهر ري خياطي بود كه دكانش سر راه گورستان بود . وقتي كسي ميمرد و او را به گورستان مي بردند از جلوي دكان خياط مي گذشتند .  يك روز خياط فكر كرد كه هر ماه تعداد مردگان را بشمارد و چون سواد نداشت كوزه اي به ديوار آويزان كرد و يك مشت سنگ ريزه پهلوي آن گذاشت . هر وقت از جلوي دكانش جنازه اي را به گورستان مي بردند يك سنگ داخل كوزه مي انداخت و آخر ماه كوزه را خالي مي كرد و سنگها را مي شمرد .كم كم بقيه دوستانش اين موضوع را فهميدند و برايشان يك سرگرمي شده بود و هر وقت خياط را مي ديدند از او مي پرسيدند چه خبر ؟ خياط مي گفت امروزسه نفر تو كوزه افتادند . روزها گذشت و خياط هم مرد . يك روز مردي كه از فوت خياط اطلاعي نداشت به دكان او رفت و مغازه را بسته يافت  . ازهمسايگان پرسيد : خياط كجاست ؟ همسايه به او گفت : ‌خياط هم در كوزه افتاد .

منبع:  http://www.koodakan.org/Gnome/name/m008.htm

پ.ن ۱: معلوم نیست اگر خود ما نیز با مختصات جسمی، روحی، فکری، محیطی، وراثتی و .... یک فرد مفروض، در جای او قرار بگیریم، عملکردی مشابه او نداشته باشیم، چه نیک و چه بد.

پ.ن ۲ : در جامعه‌ای تمثیلی، اگر سیاسیون که هدایتگران جامعه (لیدرها) به شمار می‌آیند، "اخلاق" به معنی عام کلمه را رها کنند، نباید از دیگران انتظار "تعامل اخلاقی" داشت. در جایی که "اخلاق سیاسی" رخت بربندد، اخلاق پزشکی، اخلاق مهندسی و به طور کلی "اخلاق حرفه‌ای" و شخصی نیز رخت بر خواهد بست. طبعاً در چنین ساحتی‌ سنگ بر سنگ بند نخواهد شد و این یعنی سرآغاز انحطاط. 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388 توسط کرم‌اله حکمتی‌پور  | 

کنفرانس دانشجویی: هنر انتقال اطلاعات از طریق یادداشت‌های کنفرانس دهنده است به یادداشت‌های دیگر دانشجویان، بدون عبور از ذهن هیچکدام از آنان.

کنفرانس: گیجی یک نفر، ضربدر تعداد حاضران!

اتاق کنفرانس: مکانی که درآن همه صحبت می‌کنند، هیچ‌کس گوش نمی‌دهد و در پایان همه مخالفند!


توافق: هنر تقسیم یک کیک است به گونه‌ای که هرکس باور داشته باشد که بزرگترین قسمت به خودش رسیده است.

کتاب کلاسیک: کتابی که مورد احترام ‌همه‌ی مردم است، اما هیچ‌کس آن را نمی‌خواند.


سیگار: کاغذی پیچیده شده دور مقداری تنباکوست،  که در یک انتهایش آتش و در انتهای دیگرش یک دیوانه‌ قرار دارد. 

تبسم: یک کجی است، که می‌تواند خیلی از کجی‌ها را راست کند!

دفتر کاررئیس : مکانی است برای رفع خستگی عارض شده به او، به علت کارهای خانه.

رئیس: کسی است که زود می‌آید، هنگامی که شما دیر می‌آیید و نمی‌‌آید هنگامی که شما زود می‌آیید!


خمیازه: تنها زمانی است  که برخی کارکنان در مقابل رئیس و بعضی مردان ازدواج کرده در مقابل زنانشان ، دهان خود را باز می‌کنند.

... و غیره: یک عبارت برای این که دیگران باور کنند شما بیش از آنچه نوشته یا گفته‌اید، می‌دانید!

کمیته: تعدادی  از افراد که نمی‌توانند کاری را به تنهایی انجام دهند و متفق‌القولند که هیچ‌کاری نمی‌‌تواند به صورت جمعی انجام شود!

تجربه: نامی است که مردم به شکست‌های‌شان می‌دهند.

انفجار اتمی: یک رویداد است برای پایان بخشیدن به تمام رویدادها. 

فیلسوف: کسی است که در طول زندگی خود را عذاب می‌دهد، تا پس از مرگ در باره‌ی او سخن بگویند!


خوش بین: کسی است که اگر از برج ایفل به پایین پرتاب شود، در نیمه‌ی راه فریاد می‌زند: ببینید!...من هنوز مجروح نشده‌ام!

بدبین: کسی است که به جای آن که بگوید، "امید" با (الف) شروع می‌شود، می‌گوید (الف) آخرین حرف "فنا" است.

 خسیس: کسی است که فقیرانه زندگی می‌کند، تا ثروتمند بمیرد!

پدراز دید فرزند: بانک داری است که خداوند برای خدمت به او خلق کرده است. 

تبهکار: کسی است که با "خیلی‌ها" هیچ تفاوتی ندارد جز این که چند نفر از همین "خیلی‌ها" او را "گرفته"‌اند!

سیاستمدار: کسی است که قبل از رأی گیری "دست‌ها‌یتان" را تکان می‌دهد و بعد از آن "اعتمادتان" را. 

دکتر: شخصی است که با داروهایش میکروب‌های بیمار کننده‌ی شما را می‌کشد و با صورت‌حسابش خودتان را. 

فرصت طلب: به کسی می‌گویند که اگر در نتیجه‌ی یک تصادف به رودخانه‌ای پرتاب شود، بلافاصله حمام کردن را شروع می‌کند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 توسط کرم‌اله حکمتی‌پور  | 

"بهزاد" و "یلدا" (شاهرخ استخری و سحر قریشی) به خیر و خوشی و بچه به بغل راهی خانه‌ی مشترک شدند تا یک زندگی خوب را با فراموش کردن تمام گرفتاری‌های قبل، آغاز کنند!... این یک پایان خوش و مورد تأیید برای یک ملودرام خانوادگی است، در این تردیدی نیست، اما...

بله. آخرین قسمت سریال دلنوازان نیز پخش شد و به این ترتیب یکی دیگر از پربیننده‌ترین سریال‌های شبکه‌ی سوم سیما (به گواهی نظر سنجی‌های انجام شده توسط مرکز تحقیقاتی سازمان صدا و سیما) "شتابزده" به پایان رسید. این سریال اولین سریالی نیست که ناگزیر به "پایان شتابزده" دچار می‌شود و اگر وضع به همین منوال باشد، آخرین نیز نخواهد بود...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 توسط کرم‌اله حکمتی‌پور  | 

این مطلب رو امروز عصر خوندم، به نظرم قشنگ آمد، شاید برای شما هم جالب باشه:

بعد از ظهر یک روز تابستانی، "بیل کلینتون"، رئیس جمهور اسبق ایالات متحده و همسرش "هیلاری کلینتون" در حال رفتن به تعطیلات بودند. مقصد آنان خانه‌شان در ایالت "آرکانزاس" بود. بعد از یک سفر نسبتاً طولانی در جاده، آن‌ها در یک پمپ بنزین ایستاده بودند تا باک ماشین‌شان را پرکنند. بر حسب تصادف مردی که مالک پمپ بنزین بود دوست زمان دبیرستان هیلاری بود.

آن‌ها با هم مختصری گپ زدند و کمی‌بعد زوج کاخ سفید به راهشان ادامه دادند. در حالی‌که به سمت خانه می‌رفتند، بیل بازویش را دور هیلاری حلقه کرد و گفت:خوب محبوب من...می‌دونی!... اگر تو با این یارو می‌موندی الان، حداکثر زن یک مالک پمپ بنزین بودی!...

هیلاری پوزخندی زد و گفت: نه بیل... اگر من با او می‌ماندم... او الان رئیس جمهور ایالات متحده بود!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388 توسط کرم‌اله حکمتی‌پور  | 

بدون شرح!

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388 توسط کرم‌اله حکمتی‌پور  |