تبليغاتX
تلیس...! (TALIS)

تلیس...! (TALIS)

آنچه در «تلیس» می‌آید، جلوه‌ای از رنگین کمان بلندای نامتناهی اندیشه‌ی آدمی است.

انتخاب کردن همیشه ساده نیست. گاهی خیلی سخت است. مثل زمانی که شما باید بین دو «مطلوب» یکی را انتخاب کنید.  طبعاً هر کدام انتخاب شوند، آن دیگری از دست خواهد رفت.

علم اقتصاد در سطح خرد و کلان، دارای پیچیدگی‌های مخصوص خود است و طبعاً تصمیم‌گیری اقتصادی هم سبب مجموعه‌ای از تبعات.

دهک‌های پایین جامعه به دلیل محرومیت مستمر تمایل به «خرید»‌شان از دهک‌های بالای جامعه بسیار بیشتر است و دهک‌های بالا به دلیل برخورداری  مداوم، تمایل به «پس‌انداز و سرمایه‌گذاری» افزون‌تری دارند.

اگر به صورت ناگهانی سرمایه‌ای در اختیار دهک‌های پایین جامعه قرار بگیرد در خرج کردن آن تردیدی نخواهند کرد و در نتیجه «تقاضا» برای کالا و خدمات نیز به همان صورت ناگهانی، بالا خواهد رفت. در شرایط «عرضه»‌ی ثابت این موضوع سبب «گرانی» لجام گسیخته‌ی کالا و خدمات و در نتیجه «تورم» خواهد شد که در درجه‌ی اول قربانیانش همان دهک‌های پایین جامعه هستند!

( نخستین مطلوبیت خرید برای دهک‌های کم درآمد کالاهای اساسی و مواد غذایی هستند و طبعاً گرانی این اقلام بیش از هر کس دیگری برای خود آنان آسیب آفرین است.)

چکار باید کرد؟ اقدامی که ظاهراً به نفع دهک‌های فرودست جامعه است در نهایت به ضرر آنان تمام می‌شود.

از طرفی رها کردن اقشار کم درآمد اجتماع به حال خود مغایر با توسعه‌ی متوازن، تصمیم‌گیری عادلانه و پیشرفت همه جانبه است.

شما در چنین وضعیت متعارضی چه تصمیمی می‌گیرید؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387توسط کرم‌اله حکمتی‌پور  | 

شما هم احتمالاً شنیده‌اید که بعضی‌ها می‌گویند: خیالتون راحت باشه... سه سوته کارتونو درس می‌کنم!...

حکایت این سه سوت خیلی شنیدنی است. می‌گویند پدری که خیلی زیرک بود و سیاس به پسر راحت طلبش که از وی مبلغی هنگفت پول می‌خواست گفت: از خانه بیرون برو و دم در بایست. من سه سوت خواهم زد، شما پس از شنیدن سوت سوم وارد شو و پولت را بگیر!

فصل زمستان بود و هوا سرد. اما پسر که چاره‌ای نداشت از در بیرون رفت و منتظر ماند تا پدر برایش سوت بکشد. اندکی بعد پدر سوت اول را کشید و چند دقیقه بعد سوت دوم را.

دقایق به کندی می‌گذشت اما از سوت سوم خبری نبود. پسر که داشت از زور سرما دندانهایش به هم می‌خورد با صدای بلند فریاد زد: پس چه شد این سوت سوم؟... دارم یخ می‌زنم!

پدر از پشت در بسته گفت: سوت سوم را سال دیگر زمستان خواهم کشید!...

وجود قطع برق‌های مکرری که ظاهراً اجتناب‌ناپذیر هم هستند آدم را به فکر ارتقاء ظرفیت نیروگاه‌های تولید برق، و طبعاً  تکمیل نیروگاه هسته‌ای بوشهر می‌اندازد که باید مدت‌ها پیش وارد مدار می‌شد. کاش روس‌ها که سابقه‌ی تاریخی چندان مطلوبی نزد ملت ایران ندارند، پس از ارسال محموله‌های سوخت "سوت اول و دوم" سر موعد مقرر "سوت سوم" را نیز بکشند.

سوت سومی که زمانش به صورت دقیق و قطعی معلوم نباشد، ناخوشایند است، به خصوص نوع دیپلماتیک آن.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387توسط کرم‌اله حکمتی‌پور  | 

در سال‌‌‌های اخیر شنیدن خبر کشتن و کشته شدن با چشم و گوش بسته که اسم دیگر آن عملیات انتحاری است به امری عادی تبدیل شده است. این پدیده بی‌تردید دلایل زیادی دارد که بخش عمده‌ای از آن معلول شرایط جدید دنیای بعد از جنگ سرد است. اما نمی‌توان انکار کرد که تفکرات تکفیری نیز نقش قابل توجهی در استمرار آن بازی می‌کند.  

در میان آن دسته از افراد جامعه‌ی انسانی که طبعاً اختلال مشاعر ندارند، کمتر کسی پیدا می‌شود که خود را بدون بحث و جدل و شنیدن ایده‌ها و تفکرات دیگران بر باطل یا در اشتباه بداند و دیگران را برحق یا در مسیر درست. اما بی‌تردید هر انسان اندیشه‌ورزی ممکن است پس از شنیدن ایده‌ی دیگران و  گفتگو با سایرین در حداقل بخشی از پندارها و  به تبع آن در کردارهای خود تجدید نظر کند. بازدارنده‌‌های این فرآیند مقبول، "توسل به زور" و  خشونت برای تحمیل رأی و نظر خود بر دیگران  و "تعصب کور" هستند.

کسی که در زیر سایه‌ی شمشیر "چیز"ی را (البته به ظاهر) قبول می‌کند فقط تا زمانی آن "چیز" را قبول دارد که سایه‌ی آن شمشیر  را رو ی سر خویش می‌ببند و در غیبت سایه، به عنصری طغیانگر و عصیان‌کار مبدل می‌شود.

تعصب کور نیز چنان مهری بر گوش  و چشم  دارنده‌اش می‌زند که نه تنها از شنیدن رأی و نظر دیگران خود را بی‌نیاز می‌بیند بلکه هر چیزی جز ذهنیات خود را باطل مطلق می‌انگارد و  شایسته‌ی امحاء و نابودی کامل.

بی تردید اگر بتوان برای گرفتن این دو صفت از تکفیری‌ها و "فاندامنتالیست‌ها" چار‌ه‌ای اندیشید، می‌‌شود به آینده‌ای امیدوار بود که از سرعت چرخه‌ی خونین "کشتن و کشته شدن" با چشم و گوش بسته، تا حد زیادی کاسته شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387توسط کرم‌اله حکمتی‌پور  | 

پسر یکی از آشنایان که پشت لبش تازه سبز شده، از پدرش شاکی بود که او را مجبور می‌کند صرفاًً کت و شلوار بپوشد در حالی که خود او بیشتر از لباس‌های به اصطلاح خودش «اسپرت» خوشش می‌آید، منحصراً به موسیقی کلاسیک گوش کند در حالی که موسیقی مورد علاقه‌ی او «پاپ» است و … الخ!

این گونه تمایلات انحصاری در فرهنگ و اقتصاد و … مصداق همان آش خاله‌ای است که به قول آن ضرب‌المثل معروف «بخوری پاته! نخوری پاته!»

انحصار در تولید یک کالا برای یک قشر خاص یا محدوده‌ی جغرافیایی، زمینه‌ساز فساد و پایمال شدن حقوق مصرف کننده است. اولین چیزی که در تولید انحصاری قربانی می‌شود "قدرت انتخاب" مصرف کننده است و طبعاً کسی که قدرت انتخاب نداشته باشد، مجبور به مصرف کالایی است که انحصاراً به او عرضه می شود، هرچند از کم و کیف آن ناراضی باشد. "مثل همین کت و شلواری که فرد مورد اشاره‌ی فوق «باید» بپوشد". (مصرف اجباری در چنین وضعیتی برای کالاهایی که تقاضا برای آن‌ها فاقد کشش است اجتناب ناپذیر خواهد بود: همانند اجبار به خرید نان در اقشار فرودست اجتماع یا اجبار به تأمین «انسولین» برای یک مریض مبتلا به دیابت.) اما این داستان به همین آسانی تمام نمی‌شود.

کیفیت و بهای کالا، در وضعیت انحصاری تابع تمایلات تولید کننده است و طبعاً استفاده از رانت "انحصار" فساد آفرین.

فقدان وجود "رقابت"، بنجل شدن محصول عرضه شده را غیر قابل اجتناب می‌کند و مصرف کننده ناگزیر می‌شود که برای رهایی از چنبره‌ی انحصار چاره‌ای بیندیشد.

دو وضعیت قابل تصور برای مصرف کننده‌ی درگیر انحصار وجود دارد:

الف) امکان دست‌یابی قاچاق "غیر قانونی" به کالای جایگزین.

ب) عدم امکان دسترسی به کالای جایگزین.

در وضعیت اول عرضه‌کنندگان فرامرزی سودهای سرشار به جیب می‌زنند و تولید کنندگان انحصاری آن محدوده‌ی مفروض، به دلیل فقدان کیفیت لازم در کالا یا خدمت تولیدی، ناتوان بودن در رقابت، بر نتافتن و عادت نداشتن به حضور تولید‌کنندگانی غیر از خود، احترام نگذاشتن به خواست و تمایلات مصرف کننده و بالا بودن هزینه‌ها‌ی تولید فرجامی جز ورشکستگی در پیش رو ندارند.

اگر کالای مورد تقاضا فرهنگی باشد عرضه‌کنندگان فرامرزی علاوه بر کامیابی‌های اقتصادی، فرصتی گرانبها برای الیناسیون مصرف کنندگان و القاء باورها و به تبع آن رفتارهای مورد نظر خود نیز به دست می‌‌آورند.

در وضعیت دوم نارضایتی اجتماعی ایجاد می‌شود و رشد فزاینده و پنهان آن ممکن است تبعات ناخوشایندی به دنبال داشته باشد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387توسط کرم‌اله حکمتی‌پور  | 

تا آنجا که یادم می‌آید وجود پدیده‌ای به نام غبار محلی در آسمان شهری که در آن زندگی می‌کنم، استثنایی بر قاعده‌ی آسمان آبی و هوای پاک بوده است. حتی در خشک سالی‌ها.

اما امسال وجود غبار و آسمان زرد و خورشید کم رمق دیگر استثنا نیست، قاعده است.

احتمال می‌دهم این غبار سبب تأثیرات ناخواسته‌ و متعدد زیست محیطی در حال و آینده باشد، شاید فرود این ذرات در هوای ساکن و گرم تابستان سبب ناباروری و تخریب لایه‌ی گران‌بها و دیرسال گیاخاک شود. شاید این غبار سمج و مستمر بر سلامت روان انسان تأثیری مخرب داشته باشد. (بیشتر مردم در این شرایط از رفتن به دامنه‌ی کوه‌ها و پهن کردن سفره‌های مختصرشان محروم شده‌اند و سرگرمی دیگری برای روزهای تعطیل‌شان ندارند.)

چکار باید کرد؟ حقیقت این است که با این پدیده به صورت فردی مقابله‌‌ای اساسی و قطعی نمی‌توان انجام داد. بعضی‌ها بر دهان و بینی خود «ماسک» می‌زنند، برخی در خانه می‌مانند و فعالیت‌هایشان را تعطیل می‌کنند به امید ساعاتی که آسمان زرد، دوباره آبی شود. بعضی هم بی‌اعتنا به همه‌چیز به صورت عادی به فعالیت‌های خود می‌پردازند هرچند غبار و آلودگی و آسمان زرد را دوست ندارند.

اما شاید دولتمردان بتوانند کاری انجام دهند. این گردوغبار از کشورهایی برمی‌خیزد (عربستان و عراق) که می‌توان با حاکمانشان وارد مذاکره شد و با «بده بستانی» منطقی چاره‌ای اندیشید. شاید بشود در آنجا گیاهانی مناسب کاشت (که در درازمدت نتیجه خواهد داد) یا حداقل آن محدوده را «گازوئیل» یا «مازوت» پاشید که ذرات ریز گرد و غبار را به هم بچسباند  و بلای جان طبیعت و مردم غرب و جنوب غرب کشور نشود.  

به اندیشیدنش می‌ارزد. اینطور نیست؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387توسط کرم‌اله حکمتی‌پور  | 

نوازنده را فرمود كه راهش دهند،

مردي بود سپيدموي با صورتي پرچین،

 چونان زميني كه شيارش زده باشد خيش گاوآهن.

تاری در دست ، ژنده‌ای بر تن!

امیر غمی نداشت.

انگشت هاي استخواني مرد بر تار لغزيد،

صدا پیچید.

عمارت پر شد از نغمه‌ي اندوه!...

اندوهی چون کوه.

کوهی سربی و سنگین،

لختی دیگر ندیمان همه خاموش بودند و امیر غمگین!

وقتی قطره‌ی اشکی بر سنگفرش تالار نشست،

تار اغواگر گسست.

 نوا خاموش شد و لحظاتی بعد همهمه آغاز.

 امیر دستی به صورت کشید، گونه‌های خیسش را سترد و اندیشید: با من چه کرد این ساز؟

نوازنده رفت، پس از آن که صلتی ستاند و اندکی غنود،

کسی را بر چهره لبخندی نبود.

چه کرده بود ساز!؟

همگان غمی داشتند مبهم و سخت جانگداز!!!.

...

شام‌گاه، ناگاه پچ پچه‌ای در ورودی تالار پیچید:

گفتند باز نوازنده‌ای است که رخصت ورود می‌خواهد!

نگاه امیر خیره به ندیم قدیم، سخت در تردید...

دل و دماغی برای مصاحبت با هیچکسش نبود،

نه «گفت» نه «شنود»!

لیک اندکی بعد نوازنده به تالار آمد، به اصرار ندیم قدیم،

 دخترکی بود نازک میان با قدی سرو وش، چهره‌ای بی غش، صوتی چون نسیم!

انگشتان ظریفش بر تار لغزید و مست شد تالار،

با «می» نغمه‌ای از طرب سرشار!

امیر و ندیمان جمله بی اختیار،

 دست بر دست کوفتند به همراهی تار!

برق شادی، از چشمان امیر ‌جهید،

اندوه رمید!

وقتی صدای تار خاموش شد، چشمان همه‌ی آنانی که در تالار بودند،‌

 مرواریدآسا می‌درخشیدند.

نه امیر غمی داشت، نه ندیمانش!

شامگاه روزی چند از پس آن روز،

در سرسرای تالار، بارها نه یک بار،

نوای تار به صوتی تکرار می‌شد،

 از بن دندان،

گاهی امیر بود وگاه ندیمانش!!

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387توسط کرم‌اله حکمتی‌پور  |