تبليغاتX
تلیس. (TALIS)
"... به گمانم یکی می خواهد اینجا، آسمان را بخراشد!"

رویشی دوباره اگر هست

فرزند «خزان» است بی‌گمان،

اما امید هر «بلوط» پیر

پویش سنجاب جوانی است که می‌پندارد:

بر شاخه‌های فرودست انگار،

مانده هنوز یک برگ از پار!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم بهمن 1389 توسط کرم‌اله حکمتی‌پور  | 

پرسش:...

پاسخ:ببخشید "حضور ذهن" ندارم!

پرسش (ها): یعنی چه که حضور ذهن نداری؟... یعنی بدن‌ مبارک الان در حضور من عین چنار ایستاده و ذهن‌تان جای دیگه تشریف دارن؟... اگه اینجوریه چه طوری متوجه شدی که باید در جواب من بگی "ببخشید حضور ذهن ندارم"؟ ... اصلاً اگه ذهن خلاق جنابتان الان تشریف ندارن، چه جوری زنده‌ای؟... مگه می‌شه بدنی یه جا حاضر باشه و ذهنش تشریف‌شو ببره یه جای دیگه؟ ... لابد "سر" اندیشمند حضرت‌‌تون از تن‌ جدا شده و الا مگه می‌شه زل بزنی تو چشمای من و این جواب مسخره رو تحویل بدی!؟ چرا راحت نمی‌گی "نمی‌دونم" یا "بی‌خبرم" یا "بلد نیستم"؟... اصلاً چرا صریح نمی‌گی "به این سؤال‌تون نمی‌تونم جواب بدم"؟کسر شأنت می‌شه؟... می‌ترسی جاهل جلوه کنی؟

ناظر: (به پرسش کننده) بس کن دیگه!... حق باتوه! (به پاسخ دهنده) حالا قضیه چی‌بود؟ نمی‌خواستی جواب بدی؟ یا جواب سؤال رو نمی‌دونستی؟

پاسخ: ببخشید الان " حضور ذهن" ندارم!!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آذر 1389 توسط کرم‌اله حکمتی‌پور  | 

یکی بود، یکی نبود...

روزی روزگاری در دهکده‌ای پرت هنگامی که هوا رو به سردی داشت، کدخدای پیر بمرد و فرزندش به جای وی کدخدا شد. مردم پیش کدخدای جوانشان رفتند و پرسیدند:

ـ سالی که گذشت، آسمان خسیس بود و باران نیامد، به نظر شما سال آینده قحطی نخواهد شد؟

کدخدای جوان که تجربه‌ای در انبان نداشت و از طرفی نمی‌خواست نزد رعیت نادان جلوه کند گفت:

ـ چرخش برخی کواکب خبر از قحطی می‌دهند و برخی نشانه‌ها حکایت از فراوانی دارند، پس همان به که از روی حزم تا می‌توانید آذوقه ذخیره کنید!

مردم چنان کردند. کدخدای جوان برای اطمینان به سرای والی شتافت و پس از دادن صله سؤال روستائیان را به عرض رسانید. از قضای روزگار والی نیز جوان بود و کم تجربه و همان پاسخی را به وی داد که خود به رعیت داده بود!

در بازگشت، روستائیان جویای اخبار شدند و کدخدای جوان به پشتگرمی حدس والی گفت:

ـ امسال احتمال قحطی از فراوانی بیشتر است، پس همان به که به ذخیره‌ی آذوقه اهتمام کنید!

مردم روستا چنان کردند و دیری نپائید که چند روستای دیگر نیز به تبعیت برخاستند.

روزی کدخدای جوان هنگام گشت و گذار اهالی روستای مجاور را دید که با جدیت تمام در حال ذخیره مایحتاج خود و دام‌هایشان هستند. و روز بعد شنید که روستای فلان و بهمان نیز چنان کنند. سراسیمه به سرای والی شتافت و گفت:

ـ قربان‌تان گردم شما مطمئن هستید که امسال قحطی خواهد شد؟

والی پاسخ داد:

ـ بله ! امسال قحط سالی بسیار سخت و کم سابقه‌ای در پیش داریم!

کدخدا وحشتزده پرسید:

ـ نشانه‌ای رؤیت فرموده‌اید؟

والی با استحکام پاسخ داد:

ـ آری!... روستائیان دیار ما با جدیت فراوان در حال جمع‌کردن آذوقه‌اند!...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آذر 1389 توسط کرم‌اله حکمتی‌پور  | 

برای کسانی باش که تو را تنها تکیه گاه خویش می‌پندارند، اگر غیر از این باشی به اعتماد عزیزانت خیانت کرده‌ای!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آبان 1389 توسط کرم‌اله حکمتی‌پور  | 

لشکر مهاجم بس جرار بود و از بخت بد به جناحی هجوم آورده بود که پسر فرماندهی‌اش را بر عهده داشت. به پدر پیام داد که:

ـ  تعداد مهاجمان بسیار است و سپاهیان من اندک. اینجا هر نفر از ما در مقابل خود صدنفر دارد، هر کسی را که می‌کشیم ده نفر جایش را می‌گیرند، چاره‌ی کار چیست؟

پدر پاسخ داد:

ـ کوشش کن تا به جای کشتن هزاران تن ، فقط یک تن از آنان را فراری دهی!

پسر پس از جهدی ناکام دوباره پیام داد:

ـ اینان گریز نمی‌شناسند، چه کنم؟

پدر پاسخ داد:

ـ چاره‌ی دیگری نیست، هرچه خواهی کن!

پسر را اندیشه‌ای در سرآمد. با لطایف الحیل یکی از «دلقکان» دربار را لباس دشمن پوشاند و به او گفت که پس از مقاومتی نمایشی با وحشت و جیغ وداد از مقابل او و یارانش بگریزد. دلقک چنان کرد. یکی از سربازان دشمن که وحشت همرزم دروغین خود را دیده بود او را دنبال کرد تا بداند سبب ترس و جیغ و داد هول‌انگیز او چیست. سرباز دیگری از دشمن که عزمش چندان جزم جنگ نبود و تنها به امید جمع‌آوری غنیمت به آن سپاه جرار پیوسته بود وقتی دید دوتن از یارانش در حال گریزند، پنداشت که اگر نگریزد، همینک نقد جان خواهد باخت، لذا فریادکشان پابه فرار گذاشت و اندکی بعد دیگری نیز به انگیزه‌ای، از آن سه تن تبعیت کردو لختی بعد، دیگری و دیگری...

شبانگاه، سپاه جرار دشمن شکستی سخت خورده بود و از آن‌همه چیزی در دشت نمانده بود، جز لاشه‌هایی دریده برای خوراک کرکس‌هایی که در آسمان چرخ می زدند!

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم آبان 1389 توسط کرم‌اله حکمتی‌پور  | 

زاغی پلشت در بوستانی می‌زیست که در آن طاووسی را به تماشای مردم گذاشته بودند. هر روز کسان بسیاری طاووس را می‌دیدند و تحسینش می‌کردند. زاغ به سان همان همسانی که می‌خواست راه رفتن کبک را بیاموزد، داشته‌های خود را به مردم عرضه کرد از قارقار گرفته تا راه رفتن،پریدن و خوراک مألوف. اما هر بار جز پرتاب سنگ از سوی آنان پاداشی نیافت. بر طاووس حسد برد، کنارش نشست و گفت:

ـ واه ... واه!!... چه پاهای زشتی دارید شما!؟... اصلاً به بالاتنه‌‌تان نمی‌‌آید!

طاووس زاغ را سراپا برانداز کرد و گفت:

ـ می‌دانم! ... اما شما خوشحال باشید که "همه‌چیزتان" به "همه‌چیزتان" می‌آید!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم شهریور 1389 توسط کرم‌اله حکمتی‌پور  | 

اگر "سکوت" را از "صدا" بگیری، دیگر "صدا"یی در کار نخواهد بود.

"لطفاْ سکوت را رعایت فرماییــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد!!!..."

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389 توسط کرم‌اله حکمتی‌پور  | 

چون بخش عمده‌ای از تلاش‌ها و کامیابی‌های ما نتیجه‌ی  "رقابت" با دیگران است، پس باید به جای دشمنی با آنان سپاسگزارشان باشیم.  

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام خرداد 1389 توسط کرم‌اله حکمتی‌پور  | 

وقتی شما خودتان را مرکز "جهان" بشمارید، هر چیزی به همان اندازه "خارج از مرکز" است که با شما فاصله دارد! 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم خرداد 1389 توسط کرم‌اله حکمتی‌پور  | 

کالای گران‌بها و بی‌بدیلی است مهربانی!

مهربانی با "تظاهر به مهربان بودن" متفاوت است. اگر کسی ادای مهربان بودن را در بیاورد، "لو" خواهد رفت. لبخند واقعی "با نشان دادن دندان‌ها" متفاوت است. گفتن سلامی از ته دل از "بازی با کلام" متمایز است! نوعی ارتباط خاص، بدون نیاز به کلام و بدون نیاز به "ژست"، آدم‌ها را در شناسایی مهربانی و تظاهر به مهربانی کمک می‌کند. حالا اسم این حس را "تله پاتی"، "حس ششم" یا هرچیز دیگری بگذارند مهم نیست. 

مهربانی مصداق دارد، وقتی کسی که به تو نیازی ندارد، از تو نخواسته و نمی‌‌خواهد که کاری برایش انجام دهی و مدت‌هاست از او بی‌خبری، ناگهان به تو تلفن می‌زند، احوالت را می‌پرسد و با لحنی که شادابی و مهربانی در آن موج می‌زند، لبانت را به مهمانی لبخند می‌برد... این آدم "مهربان" است، هرچند کارش پیش پا افتاده و ساده به نظر برسد!... (یادت باشد که تو هم می‌توانستی به او تلفن بزنی و حالش را بپرسی، اما این کار را نکردی!)

آدم "مهربان" شاید سختی ببیند، اما تردید ندارم که هیچگاه تنها نمی‌ماند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389 توسط کرم‌اله حکمتی‌پور  |